یکم به سر و روی وبلاگ رسیدم حیفه این خونه ی خوشگل من بهم ریخته باشه
این وبلاگ شاید هفت یا هشت سالش شده
روزای خیلی عجیبی داشتم اینجا غم ها شادی ها موفقیت ها شکست ها
وقتی اینجا رو زده بودم دوران دبیرستانم بود و هر روز بعد مدرسه میشستم سرش کلی باهاش
کار میکردم براش هدر طراحی میکردم کلی متن میزاشتم کلی میرفتم وب دوستام ولی الان
نمیتونم دیگه مشغلم خیلی وقته زیاد شده خیلی وقته دیگه نتونستم برم وب دوستام اما اونا
همیشه لطف کردن پیگیر حالم بودن. تو زندگی من هیچ جوری شانس نیاوردم سوم راهنمایی
بودم عاشق شدم کجا ؟ با یه نفر از تهران روز ب روز بیشتر همو دوست داشتیم تا اینکه شد دوم
دبیرستان حدود سه سال با هم حرف زدیم همیشه میگف من با همه متفاوتم من نمیرم
خیلی بهم کمک ها کرد اون موقع وضع مالی خوبی نداشتیم و محدثه بهترین کمک هارو کرد
خیلی دختر خوبی بود حتی تا جایی که رفتنشم خیلی با شرف تر بود جوری که تو عرض سه روز
گفتم نمیخوام و گوشی خاموش و منم دیگه راهمو کشیدم رفتم خیلی حالم بد بود اون روزا
روزگار گذشت با غزاله خانوم اشنا شدیم الان که اینو مینویسم نزدیک4 سال گذشته از این رابطه
روزای اول و ماه های اول خیلی خوب بود همه چی رو به راه کنار هم بگو بخند همه چی عالی
بود تا اینکه رسید کنکور و غزاله قبول نشد اون چیزی که میخواست و همه چی ریخت بهم
بدجور ریخت بهم دیگه نشد که بشه اون روزای اول روزای زیادی گذروندیم یواشکی حرف زدنا
یواشکی اومدن تهران حدود 4 بار اول که رفتم دیدنش فقط فرصت داشتم 10 یا 15 دقیقه
ببینمش بیشتر از اون نمیشد روزگار گذشت و ایشون راهی دانشگاه شدن و حسابداری خوندن
و دیگه فک میکردیم خیلی راحت شدیم همه چی اوکی شده تو زندگیمون
حالا بین اینایی که من میگن هزاران اتفاق بد در حال افتادن بود مث کتک خوردن غزال مثل
بدبختی من تا اینکه شد عید سال 96 که قبلش غزال جدا شد و هر چی میتونست گفت
اون زمان تحت فشار بودیم جفتمون بخواطر مشکلات غزال رفت و من پیگیر بودن تا روز تولدش
تا اینکه تقریبا از روز تولدش برگشت و همه چی تو سال 96 بهم ریخت . من 3 یا 4 ماه اخر
میگفتم غزال برو پی زندگیت این رابطه به هیچ جا نمیرسه و اون اصرار میکرد که نمیشه
اخه من اهل دل شکستن نبودم نمیتونم خودم بکشم کنار و بیشتر از هر روز عاشقش میشدم
تقریبا 6 ماه دوم سال 96 که شاید دو هفته یبار میومد کم کم شد یک ماه یکبار و باز هم کلی
اتفاق بد که میفتاد این مدت بدترین اتفاق سال 96 قرارمون بود و دعوامون تو ایستگاه مترو که
که غزال خانوم داد زدن منو نمیخوان و حالا قبلش حال منم بد بود من بد رفتار کردم اونم قاطی
کرد جفتمون بهم زدیم و برگشتم تبریز .الان که مینویسم اینجا اینو حدود 70 روزه ازش بی خبرم
رفتم به حراست دانشگاه پیام دادم گفت حالش خوبه به اسم مریم پرسیدم ازش خخخ
قبل پیام حراستشون بدجور حالم بد بود زدم به سیم اخر زنگ زدم ساعت 4 شب
دیدم خاموشه و هر روز یه وعده زنگ میزنم و خاموشه فک کنم این بخش از زندگیمم داره تموم
میشه و همه چی به اخرش رسیده .جالب اینه من 4 سال تلاش کردم برم تهران پیش غزال
دقیقا وقتی که غزال رفته من دارم میرم تهران شرایطم اوکی شده
اینقدر خوش شانسم من
موفق باشید دوستای گلم امیدوارم به کسی که دوسش دارین برسین
از تک تک لحظه ها استفاده کنید و شاد باشید که خیلی زود همه چی میگذره
4 شنبه 30 خرداد سال 97 ساعت 2:24
برچسب:
نویسنده: شیوا حیدری