نمیدونم کی تموم میشه این ماجرا خسته شدم دیگه
هر شب عین بچه های دو ساله بشینی گریه کنی
از دلتنگی بغض خفت کنه ولی باز کاری نتونی بکنی
حتی دستت به جایی بند نباشه نتونی خبری بگیری که حالش خوبه یا نه
هعی خدا خسته شدم دیگه از این زندگی مزخرف
دیروز تولد مامانم بود حولی حالم گرفته اره کارم اشتباهه
شاید خیلیا بگن مدر یه دونس ولی من میگم عشقمم یدونس
خدایا کمکم کن حالمو میبینی
لم میدوارم زوبیای
برچسب:
نویسنده: شیوا حیدری